سلام...چه زود شد یک سال...مثل یک چشم بهم زدن.....یک سال از اون
روزی که من با یک عالمه فکر های جور و واجور و رنگا رنگ به عالم وبلاگ
نویسی پا گذاشتم. وبلاگی ساختم که شاید به قول بهار شد جایی شبیه
قلب من.در این جا دوست های زیادی پیدا کردم..دوست های مهربونی که
خودم هم باورم نمی شد یک روز این همه صمیمی بشیم و من ازحرف با
هر کدومشون این همه خوشحال بشم و لذت ببرم.از همه ی دوستانی که
در این یک سال به روبه غروب سر زدن و با نظر هاشون منو خوشحال کردن
ممنونم امیدوارم با حرف هایی که زدم کسی رو ناراحت نکرده باشم و لااقل
و لا اقل نوشته های وبلاگم براتون مفید و جالب بوده باشه![]()

1) تولدی عزیزی را تبریک می گم... یادش بخیر اون روزی که رفتم از کمدت
کتاب برداشتم و جمله هایی که اول کتابهات نوشته بودی رو دیدم چه جمله
های زیبایی بودن و من کیمیاگر و هبوط در کویر رو خوندم و خیلی چیزها یاد
گرفتم .خوندن اون کتاب ها خیلی کمکم کرد کتاب های پائولو کوییلو و حرف
های دکتر شریعتی که عجیب بر دلم نشست..و از اون زمان تا حالا همیشه
از خوندن اون ها لذت بردم..پس من از تو که باعث شدی من با اون ها آشنا
بشم یک دنیا تشکر میکنم.... ممنونم.... تولدت مبارک![]()


۲) تولد آبجی سمیه ی گلم .... که خیلی خیلی ماهه .. پست قبلی هم
تولدشو تبریک گفتم ولی چون امروز روز تولدشه دوباره تبریک میگم...آخه
بس که تولد همه رو تبریک گفته 2 بار تبریک گفتن براش کمه با این که چون
طرفدار هاش زیادن همه ی وبلاگ ها براش تولد گرفته بود...به خاطر همه ی
مهربونی هات و Sms هاو حرف های قشنگت ممنونم....
امیدوارم در امتحاناتت هم موفق بشی....![]()

با خوندن نوشته هاش بهتر شناختمش..... این روزها که می شه با خودم
میگم چرا آدم های خوب این قدر زود از بین ما می رن؟؟
اگه دکتر الان زنده بود خیلی خوب شد چون حتما خیلی حرف داشت...از این
که می بینم این روز ها خیلی از بزرگداشت ایشون در tvخبری نیست بدجوری
دلم میگیره...ولی سعی می کنم لا اقل با نوشتن جملات ایشون برای دوستام
یادی ازشون کرده باشم....تا شاید به قول دبیر ادبیاتمون نسل ما هم کمی دکتر
رو بشناسن حالا یک جمله از دکتر شریعتی:
در بیکرانه ی هستی دو چیز است که افسونم می کند....
آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست
و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست

روحش شاد ![]()
سلام این آخرین آپ تا بعد از امتحان هاست ......
تبریک تولد این عزیزان به ترتیب روز تولدشونه
29 اردیبهشت: کامران نجف زاده..... خیلی از بچه های وبلاگ نویس منتظر
این روز هستن که جشن حسابی در وبلاگ ها بر پا کنن .الان هر وبلاگی
بری فقط تولد می بینی ...خوب من هم مختصر تولد کامران نجف زاده ی
عزیز تبریک میگم . امیدوارم هر روز موفق تر باشید .و همیشه همین طور
مثل الان بتونیدبا گزارش هاتون ما رو پای خبر میخکوب کنید و هر روز ایده
های جالب تری برای گزارش ها در ذهنتون به وجود بیاد و از اونها استفاده
کنید و همین قدر بین همه محبوب باشید.........تولدتون مبارک
30 اریبهشت: کیمیای عزیز.... با اینکه همیشه حس میکنم دوست نداری
خیلی با آدم صمیمی بشی ولی من واقعا از اینکه در عالم وبلاگ نویسی با
دوست خوبی مثل تو آشنا شدم خیلی خوشحالم ...تولدت مبارک
1 خرداد: تولد بهار عزیزم.......... با این که الان بهار نمیاد اینترنت و حسابی
داره برای کنکورمی خونه.ولی خواستم بدونه هنوز هم واقعا دوسش دارم
و همیشه به یادشم....... بهار جونم هنوز هم وقتی کتاب شازده کوچولو
می خونم.یا فرهاد گوش می دم حسابی به یادت می افتم با اینکه هیچوقت
ندیدمت نمی دونی چه قدر دوست دارم ..از ته دل برای موفقیتت دعا میکنم
.تولدت مبارک
14 خرداد: تولد ساینای مهربونم ....... از اینکه تونستم امسال با دختر گلی
مثل تو آشنا بشم واقعا خدا رو شکر می کنم...... به خاطر همه ی خوبی
هایی که امسال در حقم انجام دادی ممنونم.....تو خوش اخلاق ترین آدمی
هستی که من در همه ی زندگیم دیدم ...در کل سال تحصیلی حتی یک بار
هم ناراحت ندیدمت...فکر کنم هیچ وقت شعر قیصر امین پور و قسمت هایی
از کتاب جنگ و صلح که می خوندی و توضیح میدادی فراموش نکنم.....
خیلی ممنونم .....
تولدت مبارک
15خرداد: هدی و هانیه ( دختر خاله های عزیزم) ...از ته ته دلم تولدتون رو
تبریک میگم امیدوارم همیشه موفق باشید .. همیشه بیشتر از اون چیزی
که فکر می کنید دوستتون داشتم و دارم .. به خاطر همه ی خوبی هاتون
واینکه همیشه به حرف های من گوش کردید ممنونم.....
خیلی برام عزیزین ....
تولدتون مبارک

17 خرداد: تولد رومینا کوچولوی عزیزم....... تولد 5 سالگیت رو تبریک میگم
عزیز دلم. فکر میکنم تو خیلی خوش شانسی چون تنها بچه در فامیل ما
هستی وهمیشه با شیرین زبونی ها و شعر خوندن ها و حرف هات کلی
همه ی ما رو خوشحال میکنی...... تولدت مبارک
19خرداد : تولد حانیه ی گل...... با اینکه یک سالی هست از تو خبری ندارم
ولی هنوز تولدتو فراموش نکردم... از اینکه چند بار به وبلاگم سر زدی ممنونم .
امیدوارم هر جا هستی موفق باشی و منو فراموش نکنی.....تولدت مبارک
۲۸خرداد : آبجی سمیه ی عزیز دل: تو این پست به تبریک کوچیک گفتم که
فکر نکنی یادم رفته..البته در زمینه ی تبریک تولد شما استادی ولی چون روز
تولدت آپ بعد از امتحان هاست اون جا تبریک میگم..... به نظر من تا حالا در
دوستی با هیچکس هیچ چیزی کم نذاشتی.. ....
به خاطر همه ی محبت ها و هم دردی هات ممنونم .... تولدت مبارک
امیدوارم کسی یادم نرفته باشه
...............................................................................
این یکی دیگه تولد نیست .......پاییز جون حالا که دیگه رفتی ولی به هر حال
خواستم بدونی با اینکه وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتی بذاری باز هم
باز هم فراموشت نمیکنم ..... با اینکه یکمی دیر با هم آشنا شدیم....
برای موفقیتت از ته دل دعا می کنم......
گا هی خبری از ما بگیر عزیز
...........................................................................................
خواهش میکنم برای امتحانام دعا کنید ............. حتما ..... یادتون نره
بعد از امتحانات در 28 خرداد با تولد وبلاگ آپ میکنم
سلام به همه ی دوستان عزیز......![]()
چند روز پیش با بچه ها ی مدرسه رفتیم فیلم شکوه تخت جمشید رو
دیدیم.توصیه می کنم اگه ندیدید حتما ببینید چون در اون صورت میفهمید
واقعا چه کشور و تمدنی داشتیم . من که خیلی لذت بردم و به همین
مناسبت تصمیم گرفتم منشور حقوق بشر کورش رو در وبلاگم بذارم که
واقعا زیبا و آموزنده است . امیدوارم خوشتون بیاد
کورش کبیر:![]()
منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر
واَكَد،شاه چهار گوشه جهان . پسر كمبوجيه، شاه بزرگ …..... نوه کورش
شاه بزرگ … نبيره چيشپيش، شاه بزرگ ... .…آنگاه كه بدون جنگ و پیکار
وارد بابل شدم، همه مردم گام هاي مرا با شادماني پذیرفتند.... در بارگاه
پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم .... مردوك خداي بزرگ دلهاي
پاك مردم بابـل را متوجه من کرد .....زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. .....نگذاشتم رنج و آزاري به
مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد ...... وضع داخلي بابل وجايگاههاي
مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من بردهداري را برانداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که
همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند.فرمان دادم
كه هيچکس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. ....فرمان دادم تمام
نیایش گاههايي كه بسته شده بودند را بگشايند.همه ی خدایان این نیایش
گاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم...همه مردماني كه پراكنده و آواره شده
بودند را به جايگاههاي خود برگردانم و خانههاي ويران آنان را آباد كردم........
. همه مردم را به همبستگي فراخواندم
همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ
به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمی به
نيايش گاههاي خودشان بازگرداندم.بشود كه دلها شاد گردد.بشود،خداياني
كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم،هر روز در پيشگاه
خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و
نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش
شاه،پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي
سپند ارزاني دار.’’من برای همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم و صلح و
آرامش را به تمامی مردم عطا کردم
۱- سلام. امشب شب چهارشنبه سوری..... الان فکر کنم بیشتر مردم بیرون
باشن البته به جز ما که اصلا بیرون نمیریم..... بعضی وقتا وقتی اینو می گم
بقیه تعجب میکنن.... ما اینیم دیگه... کاریش نمیشه کرد![]()
۲- یک روز دیگه تا عید مونده....دیگه کم کم بوی عیدی .. بوی توپ میاد ها...
هنوز ۱ سین سفره ی هفت سین رو هم نگرفتیم
سبزه مون این قدر زود رشد کرد که عید نشده زرد شد .![]()
۳-این روزا دیگه فقط جون میده شعر فرهاد رو گوش بدی ....بدجوری به آدم
حال و هوای عید میده ..الان بیرون فقط صدای ترقه میاد من این جا نشستم
صدای آهنگم زیاد کردم فرهاد گوش میدم
۴- یکدفعه میرسه به این جای آهنگ: ترس ناتموم گذاشتن جریمه های
عید مدرسه... بله... فرهاد خدابیامرز حق داشت یه چیزی گفت...مثل
دبستانی هابه ما هم پیک دادن...البته ۲۵۰ تا سوال بیشتر نیست....
.من که حوصله ندارم حل کنم.....![]()

۵- از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است:نوروز تجدید خاطره ی
بزرگی ست. خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند
فراموشکار که سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده ی خود،مادر
خویش را از یاد می برد. بایاد آوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد
و با او این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد.فرزند در دامن مادر، خود
را باز می یابد و مادر در کنار فرزند چهره اش از شادی می شکفد.اشک شوق
می بارد و فریاد های شادی می کشد. جوان می شود
. حیات دوباره می گیرد.دکتر شریعتی
۶-به هر حال سال نوی همتون مبارک .... امیدوارم سال خوبی داشته باشین
خیلی خوب..... وقت سال تحویل منو یادتون نره ....![]()
۷- امیدوارم امسال زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی ...
دلواپس دلواپسی های هم باشیم.......امیدوارم سال جدید به هر چی
می خواهیم برسیم.....![]()
۸-همین دیگه تا سال بعد ....![]()
سلام
این چند وقته که سریال شهریار از تلویزیون پخش میشه . مردم خیلی بیشتر با شعر های
شهریار آشنا شدن . حتی من شنیدم که دیوان شهریار خیلی کمیاب شده. چه قدر خوب![]()
![]()
غزل خداحافظی
گفتی توهم به مجلس اغیار می روی اغیار خود منم تو پی یار می روی
بی خارنیست گرچه گلی درجهان ولی حیف از تو گل که خودعقب خارمی روی
ای نو عروس پرده نشین خم شراب گفتم که خود به خانه ی خمار می روی
احرام بسته ای و حرامت نمیکنم دل داری و به کعبه ی دل دار می روی
باری خیال خود به پرستاریم گذار ای نا طبیب کز سر بیمار می روی
این بار غم کمرشکن است ای دل از خدا یاری طلب که زیر چنین بار می روی
گیرم مسیح آیت و منصور رایتی ای دل نگفتمت که سر دار می روی
این آخرین عزل به خداحافظی بخوان ای بلبل خزان که ز گلزار می روی
دیگر میا که وعده ی دیدار ما به حشر آن هم اگر به وعده ی دیدار می روی
دنبال توست آه دل زار شهریار آهسته رو که سخت دل آزار می روی
شهریار![]()
.........................................................
داستان کوتاه
مرد مومنی به طرز ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد. چون میدانست خدا او را به
نحوی کمک خواهد کرد دست به دعا برداشت. پروردگارا! بگذار که من در بخت آزمایی
برنده شوم. او سال ها و سال ها دعا کرد![]()
اما همچنان فقیر باقی ماند. سرانجام روزی مرد و از انجا که مرد بسیا ر با ایمانی بود
بلافاصله به بهشت برده شد . وقتی به آن جا رسید از وارد شدن در آن سر باز زد . او
گفت که تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته اما خدا هرگز اجازه نداده است
که در مسابقه ی بخت آزمایی برنده شود. با انزجار گفت : هرچه به من وعده داده بودی
دروغ بود.خداوند جواب داد: من همیشه برای کمک
کردن به تو آماده بودم اما با وجود اینکه میخواستم کمکت کنم
تو حتی بلیط بخت آزمایی هم نخریدی.
پائولو کوئیلو ![]()
۱- سلام. این چند وقتی که گذشت به دلیل مشکل عوض کردن مدرسه و جدا شدن از
دوستام که خیلی برام سخت بود نتونستم بیام و آپ کنم ولی گفتم امروز که روز عیده بیام
هم یه تبریکی بگم و هم یه دلی از عزا در بیارم که نگید بی وفام . عیدتون مبارک.....![]()
2-دیروز رفتم حرم . نمیدونید چه کیفی داد . خیلی آروم شدم....
جای همه ی شما خالی بود..... ![]()
البته به یاد همه تون بودم و واسه ی همتون دعا کردم.......![]()
3-فیلم زیبای مدار صفر درجه هم تموم شد و من به لدیل علاقه ی زیادی که به این فیلم
داشتم تصمیم گرفتم یه مسابقه ترتیب بدم هرکس بتونه بگه دقیقا چند نفر در این فیلم
مردن .یه جایزه ی خوب داره![]()
4- یه خبر هم از رادیو بدم. هر شب ساعت 20.30 یه برنامه از رادیو جوان به نام
سفید مثل شب پخش میشه ...
که خیلی زیباست و به آدم آرامش میده. اگه وقت کردید حتما گوش بدید...![]()
( البته اول20.30 رو ببینید بعد )
5- ودر آخر یه جمله ی زیبا از پائولو کوئیلو:
رسیدن به خدا با او بودن در تمام ابعاد زندگیست![]()
چه کسی بود صدا زد سهراب؟؟؟
آشنابود صدا مثل هوا با تن برگ........
۱۵ مهر تولد سهراب سپهری........
(البته خودش میگفته تولدش 14 مهر بوده) دقیقا ساعت 12 . وقت اذان
این چند وقت هر چی سعی کردم نشد آپ کنم..... اما دیدم حیف می شه اگه برای تولد سهراب ننویسم
آخه اسم وبلاگم اسم یکی از شعرهای اونه..... وهمیشه با خوندن شعر هاش حس قشنگی پیدا میکنم
من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
چه قدر خوب میشه اگه سعی کنیم همین یک روز یه ذره مثل سهراب به اطراف نگاه کنیم
یکمی با احساس...... خلاصه یعنی ........
پرده را برداریم ........بگذاریم که احساس هوایی بخورد
دوست داشتن از عشق برتر است.
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي
خودآگاه و از روي
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ی خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي ، دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه ی بلندش روز و روزگار را دستي نيست.
عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشكار ، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.
عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانه ی ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است. اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از” آشنا شدن” است كه ”خودماني” مي شوند. دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه ی مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و
بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.
عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
********************************************************
این متن کامل این نوشته نیست .... گفتم شاید حوصله نداشته باشین کامل بخونین برای همین کم تر کردم
پسرک پدر بزرگش را تماشا می کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید: ماجرای کارهای
خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدر بزرگش از نوشتن دست کشید لبخند
زد و به نوه اش گفت: درست است . درباره ی تو مینویسم.اما مهم تر از نوشته هایم مدادی
است که با آن می نویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در ان ندید : اما این هم مثل بقیه مدادهایی
است که دیده ام!
بستگی دارد چگونه به آن نگاه کنی.در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری
تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.
خاصیت اول:می توانی کارهای بزرگی کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست او باید همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم:گاهی باید از انچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث میشود که مداد کمی رنج بکشد.اما اخر کار نوکش تیز تر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را
تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.
صفت چهارم:جوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است
پس همیشه مراقب باش که درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود به جای می گذارد. بدان هر کار در
زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که میکنی هشیار
باشی و بدانی چه می کنی.
سلام. دیروز یکشنبه.۱۴ مرداد تولد من بود
راستش خودم هم نمیدونم که چرا اومدم این حرف هارو این جا میگم . فقط میدونم اگه ننویسم دیوونه میشم. این بار دلم نه به اندازه ی یک ابر که به اندازه ی یک آسمان گرفته. از صبح روز تولدم این قدر که بغضم رو خوردم الان دیگه گلو دردشدم.. امسال هم مثل سال های پیش روز تولد من روز خوبی نبود